ویدئو کوتاه
کد خبر: ۵۰۰۱۵

دل نوشته مردمی

عاشقانه‌ای از جنس دلتنگی

عاشقانه‌ای از جنس دلتنگی

نوشته علی منصوری - تهران - آبان ۱۴۰۵

نمی‌دانم از کجا شروع کنم؛ از دلتنگی‌ای که با شنیدن نامت در دلم زنده می‌شود، از بغضی که با دیدن تصویرت راه گلویم را می‌بندد، یا از اشک‌هایی که هنوز هم با یاد رفتنت بی‌اجازه از چشمانم سرازیر می‌شوند. فقط می‌دانم بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با چند جمله توصیف کرد؛ بعضی انسان‌ها آن‌قدر در قلب آدم جا باز می‌کنند که حتی رفتنشان هم نمی‌تواند حضورشان را از دل پاک کند. برای من، تو یکی از همان آدم‌هایی، سید ابراهیم عزیز؛ مردی که نامش برای من تنها یک نام نیست، بلکه یادآور عشق، دلتنگی، ایمان، خدمت و حسرتی عمیق است که با گذشت زمان هم از قلبم بیرون نمی‌رود.

من از آن آدم‌هایی هستم که وقتی نام شهید رئیسی را می‌شنوم، ناخودآگاه مکث می‌کنم. انگار قلبم برای چند لحظه از تپیدن عادی می‌ایستد و تمام خاطرات، تصاویر و احساساتی که به تو گره خورده‌اند، دوباره در وجودم جان می‌گیرند. گاهی با خودم فکر می‌کنم مگر می‌شود آدمی را که شاید هرگز از نزدیک ندیده‌ای، این‌قدر از صمیم قلب دوست داشته باشی؟ مگر می‌شود نبودن کسی را این‌چنین احساس کنی که انگار گوشه‌ای از دنیای خودت را همراه او از دست داده‌ای؟ بعد به خودم جواب می‌دهم که بله، می‌شود؛ چون عشق همیشه از دیدن و لمس کردن به وجود نمی‌آید. گاهی عشق از باورها آغاز می‌شود، از احترام به یک انسان، از دیدن تلاش‌هایش، از شنیدن حرف‌هایش و از احساسی که حضورش در دل آدم می‌نشاند.

من تو را به خاطر جایگاهی که داشتی دوست نداشتم؛ من تو را به خاطر تصویری که از یک خدمتگزار در ذهنم ساخته بودم دوست داشتم. به خاطر آن چهره آرام، آن نگاه مهربان، آن لبخند ساده و آن کلامی که برای بسیاری از ما یادآور مسئولیت و خدمت بود. برای من، تو تنها رئیس‌جمهور یک کشور نبودی؛ تو انسانی بودی که نامش با روزهای پرامید و خاطرات تلخ و شیرین زندگی‌ام گره خورد. انسانی که وقتی تصویرش را می‌دیدم، در دل خودم آرزو می‌کردم خداوند به او توان بیشتری بدهد تا بتواند باری از دوش مردم بردارد و قدمی برای آرامش دل‌های خسته بردارد.

شاید بعضی‌ها هرگز نتوانند عمق این دلبستگی را درک کنند. شاید بگویند چرا برای کسی که از نزدیک نمی‌شناختی، این‌همه دلتنگی؟ اما مگر برای دوست داشتن یک انسان، حتماً باید با او هم‌سفره شده باشی؟ مگر باید صدایش را از فاصله‌ای نزدیک شنیده باشی تا بتوانی با شنیدن خبر رفتنش بغض کنی؟ گاهی آدم‌ها از پشت قاب تلویزیون، از میان سخنانشان و از طریق رفتار و منششان به قلب ما راه پیدا می‌کنند. آن‌وقت دیگر فاصله‌ها معنا ندارند؛ قلب آدم، کسی را در گوشه‌ای از خودش جای می‌دهد که شاید خودش هم نداند چگونه و از چه زمانی این اتفاق افتاده است.

سید ابراهیم عزیزم، روزی که خبر شهادتت را شنیدم، انگار دنیا برای چند لحظه رنگ دیگری گرفت. خبرها را می‌شنیدم، تصاویر را می‌دیدم و به جمله‌هایی که درباره آن حادثه گفته می‌شد گوش می‌دادم، اما دلم نمی‌خواست باور کنم. یک گوشه قلبم هنوز امید داشت که شاید خبری برسد و همه‌چیز را تغییر دهد؛ شاید دوباره تصویری از تو ببینیم، شاید دوباره صدایت را بشنویم و شاید این کابوس تلخ تمام شود. اما حقیقت، آرام‌آرام خودش را به قلبمان تحمیل کرد؛ حقیقتی که پذیرشش برای من آسان نبود و هنوز هم گاهی باور کردنش سخت است.

چطور می‌توانستم باور کنم مردی که تا دیروز نامش در خبرها با برنامه‌ها، دیدارها و سفرهایش همراه بود، دیگر در میان ما نیست؟ چطور می‌توانستم بپذیرم که دیگر فرصتی برای دیدن آن لبخند نخواهد بود؟ چطور می‌توانستم به خودم بقبولانم که قصه حضور زمینی تو به پایان رسیده است، درحالی‌که هنوز حرف‌های ناگفته و آرزوهای بسیاری در دل من باقی مانده بود؟

آن روزها فهمیدم که خبر رفتن بعضی آدم‌ها فقط یک خبر نیست؛ زلزله‌ای است که در سکوت قلب انسان اتفاق می‌افتد. شاید دیگران زندگی روزمره‌شان را ادامه بدهند، شاید خیابان‌ها مثل همیشه شلوغ باشند و روزها یکی پس از دیگری بگذرند، اما در گوشه‌ای از دل آدم، چیزی برای همیشه تغییر می‌کند. برای من، خبر شهادت تو از همان اتفاق‌ها بود؛ اتفاقی که گذشت زمان نتوانست خاطره‌اش را کمرنگ کند.

از آن روز به بعد، هر بار که تصویرت را می‌بینم، بیش از گذشته به معنای نبودن فکر می‌کنم. به اینکه دنیا چقدر ناپایدار است و انسان‌ها چقدر زود از کنارمان می‌روند. به اینکه گاهی تصور می‌کنیم هنوز فرصت داریم، هنوز می‌توانیم فردا را ببینیم، هنوز روزهای بسیاری باقی مانده‌اند؛ اما زندگی همیشه مطابق انتظار ما پیش نمی‌رود. گاهی یک خبر، یک لحظه و یک حادثه می‌تواند تمام تصور ما از آینده را تغییر دهد.

و من ماندم با دنیایی از دلتنگی، با خاطراتی که هر بار تازه می‌شوند و با قلبی که هنوز هنگام شنیدن نامت، آرام‌تر و سنگین‌تر می‌تپد.

من به این فکر می‌کنم که چه چیزی از یک انسان پس از رفتنش باقی می‌ماند. آیا تنها چند تصویر و چند فیلم و چند خبر؟ آیا فقط نامی که در کتاب‌ها نوشته می‌شود؟ نه، من باور دارم آنچه از انسان‌ها باقی می‌ماند، فراتر از این‌هاست. رفتارشان، تأثیری که بر دل دیگران گذاشته‌اند، خاطره‌ای که در ذهن مردم ساخته‌اند و امیدی که در قلب‌ها زنده کرده‌اند، می‌تواند سال‌ها پس از رفتنشان ادامه پیدا کند.

برای همین است که وقتی از تو حرف می‌زنم، احساس می‌کنم هنوز چیزی از حضورت در میان ما جاری است. نه به این معنا که نبودنت را انکار کنم، بلکه به این معنا که رفتن جسمانی یک انسان، لزوماً پایان تأثیر او بر زندگی دیگران نیست. آدمی که در قلب دیگران جای گرفته، با هر یادآوری دوباره زنده می‌شود؛ در یک خاطره، در یک جمله، در یک تصویر و حتی در سکوتی که هنگام شنیدن نامش بر دل می‌نشیند.

شهید رئیسی عزیز، گاهی با خودم خیال می‌کنم اگر امروز بودی، اگر می‌توانستیم دوباره خبر حضورت را بشنویم، اگر دوباره تصویری از تو در میان مردم می‌دیدیم، چه احساسی داشتیم؟ شاید خیلی‌ها با همان شور و اشتیاق گذشته از تو استقبال می‌کردند، شاید خیلی‌ها هنوز حرف‌های زیادی برای گفتن داشتند و شاید من هم مثل همیشه، در سکوت خودم، به تصویرت نگاه می‌کردم و از خدا می‌خواستم که حفظت کند.

اما حالا همه‌چیز شکل دیگری دارد. حالا وقتی نامت را می‌شنوم، در کنار احترام و علاقه، غمی همیشگی در قلبم بیدار می‌شود. غمی که نه از سر فراموشی، بلکه از سر یادآوری است؛ یادآوری اینکه روزگاری در این دنیا زندگی کردی، مسئولیتی بر دوش داشتی و سرانجام در حادثه‌ای تلخ جان خود را از دست دادی و به مقام شهادت رسیدی.

من نمی‌خواهم از تو انسانی بی‌نقص بسازم؛ هیچ انسانی در این دنیا بی‌نقص نیست. اما می‌توانم صادقانه بگویم که دوست داشتن یک انسان، گاهی به معنای دیدن ویژگی‌هایی است که در نظر ما ارزشمندند؛ ایمان، تلاش، مسئولیت‌پذیری، خدمت و دلبستگی به مردمی که سرنوشتشان با تصمیم‌های مسئولان گره خورده است. من این ویژگی‌ها را در تصویری که از تو در ذهن داشتم، عزیز می‌شمردم و شاید همین بود که باعث شد رفتنت چنین جای عمیقی در قلبم باقی بگذارد.

من دوست داشتم نامت را در روزهای روشن بشنوم، نه در خبرهای تلخ. دوست داشتم تصویرت را در میان مردم ببینم، نه در قاب‌هایی که یادآور نبودنت هستند. دوست داشتم روزها بگذرند و تو همچنان فرصت داشته باشی برای آینده‌ای که به آن امید بسته بودی تلاش کنی. دوست داشتم پایان قصه حضورت، این‌قدر ناگهانی و دردناک نباشد.

اما زندگی همیشه آن پایانی را که ما دوست داریم برایمان رقم نمی‌زند.

گاهی باید با اتفاقی کنار بیاییم که هرگز انتخابش نکرده‌ایم. باید یاد بگیریم با جای خالی کسی زندگی کنیم که دلمان نمی‌خواست از دستش بدهیم. باید به روزها ادامه بدهیم، حتی وقتی بخشی از قلبمان هنوز در همان لحظه تلخ باقی مانده است.

و من هم دارم یاد می‌گیرم که چگونه با دلتنگی تو زندگی کنم؛ چگونه نامت را بشنوم و اشک‌هایم را پنهان کنم، چگونه تصویری از تو ببینم و لبخندی تلخ بر لب بیاورم، چگونه از خاطراتت حرف بزنم، بی‌آنکه بغض راه صدایم را ببندد.

البته همیشه هم موفق نمی‌شوم. بعضی روزها دلتنگی سنگین‌تر از آن است که بتوانم پنهانش کنم. بعضی وقت‌ها فقط کافی است یک تصویر قدیمی از تو ببینم تا تمام احساساتم دوباره زنده شوند. گاهی حتی لازم نیست کسی نامت را بر زبان بیاورد؛ خودم در میان فکرهایم به تو می‌رسم و ناگهان می‌بینم که قلبم پر از حرف‌هایی شده است که دیگر فرصتی برای گفتنشان وجود ندارد.

عجیب است؛ آدم گاهی برای کسی دلتنگ می‌شود که هرگز فرصت نداشته با او حرف بزند. برای لحظه‌ای که هرگز اتفاق نیفتاده، برای دیداری که هرگز شکل نگرفته و برای آینده‌ای که تنها در خیال او وجود داشته است. شاید دلتنگی من هم همین باشد؛ دلتنگی برای حضوری که دوست داشتم ادامه پیدا کند و برای روزهایی که آرزو داشتم هنوز در پیش باشند.

با این حال، نمی‌خواهم تمام یاد تو را در اندوه خلاصه کنم. نمی‌خواهم هر بار که از تو حرف می‌زنم، فقط از اشک و حسرت بگویم. دوست دارم در کنار این دلتنگی، چیزی از امید هم باقی بماند. دوست دارم یاد تو برای من یادآور این حقیقت باشد که زندگی کوتاه است و آنچه به آن معنا می‌دهد، کارهایی است که برای دیگران انجام می‌دهیم.

اگر واقعاً کسی را دوست داشته باشیم، شاید بهترین راه برای زنده نگه داشتن یادش این باشد که ارزش‌هایی را که در او دوست داشتیم، در زندگی خودمان هم جدی بگیریم. اگر در او تلاش را تحسین می‌کردیم، خودمان هم برای بهتر شدن تلاش کنیم. اگر از خدمت به مردم سخن می‌گفتیم، در حد توانمان گرهی از کار کسی باز کنیم. اگر از مهربانی خوشمان می‌آمد، با اطرافیانمان مهربان‌تر باشیم. اگر ایمان و امید برایمان ارزشمند بود، در روزهای دشوار دست از امید نکشیم.

شاید این‌گونه بتوانیم اجازه ندهیم رفتن انسان‌هایی که دوستشان داریم، همه‌چیز رادر وجودمان خاموش کند.

سید ابراهیم رئیسی عزیز، من نمی‌دانم در روزهای آینده چند بار دیگر نامت را خواهم شنید، چند بار تصویرت را خواهم دید و چند بار این دلتنگی دوباره به سراغم خواهد آمد. نمی‌دانم سال‌ها بعد، وقتی از امروز فاصله گرفته باشم، چه احساسی خواهم داشت. اما می‌دانم بعضی نام‌ها در زندگی انسان به خاطره‌ای معمولی تبدیل نمی‌شوند. بعضی نام‌ها با بخشی از احساسات ما گره می‌خورند و هر بار که شنیده می‌شوند، دری به سوی گذشته باز می‌کنند.

نام تو برای من از همین نام‌هاست.

نامی که مرا به روزهای گذشته می‌برد؛ به خبرهایی که دنبال می‌کردم، به تصاویری که می‌دیدم، به حرف‌هایی که می‌شنیدم و به روزی که خبر شهادتت رسید و همه‌چیز رنگ دیگری گرفت.

من هنوز هم وقتی به تو فکر می‌کنم، از خدا می‌خواهم که تو را غریق رحمت خویش کند. از خدا می‌خواهم که اگر قدمی برای خدمت به مردم برداشتی، آن را در ترازوی اعمال نیکت قرار دهد و از خطاهایت درگذرد. از خدا می‌خواهم به خانواده‌ات صبر بدهد و به همه کسانی که با شنیدن خبر شهادتت اندوهگین شدند، آرامش عطا کند.

و از خدا می‌خواهم که ما را از فراموش کردن خوبی‌ها دور نگه دارد؛ که در میان هیاهوی زندگی، یادمان نرود انسان‌ها روزی از کنارمان می‌روند و آنچه باقی می‌ماند، اثر رفتار و کردار ماست.

گاهی دلم می‌خواهد به گذشته برگردم، نه برای تغییر دادن آنچه اتفاق افتاده، چون می‌دانم چنین چیزی ممکن نیست؛ فقط برای اینکه چند لحظه بیشتر در روزهایی بمانم که هنوز خبر رفتنت را نشنیده بودیم. روزهایی که آینده هنوز باز بود و قلب من هنوز با تصور نبودنت روبه‌رو نشده بود.

اما گذشته برنمی‌گردد و ما باید در همین امروز زندگی کنیم.

پس من هم تلاش می‌کنم به جای آنکه در حسرت روزهای ازدست‌رفته بمانم، از خاطره تو نیرویی برای بهتر زندگی کردن بسازم. تلاش می‌کنم وقتی از تو یاد می‌کنم، در کنار اشک‌هایم، به ارزش‌هایی هم فکر کنم که می‌توانند زندگی‌ام را زیباتر کنند. تلاش می‌کنم یادم بماند که دوست داشتن، تنها یک احساس نیست؛ گاهی مسئولیتی است که در برابر خودمان و دیگران پیدا می‌کنیم.

با تمام این حرف‌ها، هنوز هم دلم برایت تنگ می‌شود؛ دلتنگی‌ای که شاید هیچ جمله‌ای نتواند آن را به‌طور کامل توضیح دهد. دلتنگی‌ای که گاهی در سکوت می‌آید و گاهی با شنیدن یک خبر یا دیدن یک تصویر، تمام وجودم را فرا می‌گیرد.

شاید دیگر نتوانم صدایت را در روزهای آینده بشنوم، اما می‌توانم خاطره‌ات را در ذهنم نگه دارم. شاید دیگر نتوانم تصویر تازه‌ای از حضورت در میان مردم ببینم، اما می‌توانم به تصاویری که از تو باقی مانده‌اند نگاه کنم و لحظه‌ای به گذشته برگردم. شاید دیگر فرصتی برای دیدار تو وجود نداشته باشد، اما می‌توانم همچنان برایت دعا کنم و از خداوند برایت رحمت بخواهم.

و شاید همین، شکل دیگری از دوست داشتن باشد؛ دوست داشتنی که پس از رفتن هم پایان نمی‌پذیرد، هرچند شکلش تغییر می‌کند.

شهید سید ابراهیم رئیسی، تو از میان ما رفتی، اما خاطره‌ات برای من همچنان زنده است. نه به این دلیل که دلتنگی می‌تواند زمان را به عقب برگرداند، بلکه به این دلیل که بعضی انسان‌ها در ذهن و قلب ما جایگاهی پیدا می‌کنند که با گذشت روزها از بین نمی‌رود.

من یکی از همان آدم‌هایی هستم که هنوز با شنیدن نامت مکث می‌کنم؛ یکی از همان دل‌هایی که خبر رفتنت را با اندوه به خاطر سپرده‌اند؛ یکی از همان کسانی که گاهی در سکوت به تصویرت نگاه می‌کنند و از خداوند برایت آرامش می‌خواهند.

نمی‌دانم این نوشته تا چه اندازه توانسته است احساساتم را بیان کند. شاید هنوز هزاران حرف ناگفته در دلم باقی مانده باشد؛ حرف‌هایی که نه در این صفحه جا می‌شوند و نه در هیچ نوشته دیگری. اما اگر بخواهم تمام آنچه را در قلبم می‌گذرد در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم:

من تو را به یاد دارم، برایت دعا می‌کنم و آرزو دارم خداوند از تو به رحمت و نیکی یاد کند.

خداحافظ، مردی که رفتنش برای من به خاطره‌ای تلخ تبدیل شد؛ مردی که نامش با روزهای مهمی از زندگی‌ام گره خورده است؛ مردی که دیگر در میان ما نیست، اما یادش هنوز در گوشه‌ای از قلبم نفس می‌کشد.

روحت شاد، شهید جمهور.

بعضی رفتن‌ها پایان حضور نیستند؛ آغاز دلتنگی‌هایی هستند که سال‌ها در قلب آدم می‌مانند. و بعضی نام‌ها، حتی وقتی صاحبشان از این جهان می‌رود، همچنان با احترام، اشک و دعا بر زبان می‌آیند.

نام تو برای من یکی از همان نام‌هاست؛ نامی که هر بار شنیدنش، یادآور یک حقیقت تلخ و یک احساس ماندگار است:

آدم‌ها می‌روند، اما آنچه در قلب دیگران از خود به جا می‌گذارند، می‌تواند سال‌ها پس از رفتنشان زنده بماند. ??️


گزارش خطا
دسته‌بندی اخبار
موضوعی
استانی
محدوده
وزارتخانه و سازمان‌ها
جایگاه‌های خدمت
مناسبت‌های ملی و مذهبی
نوع محتوا
تعداد نمایش

تاریخ‌ها شمسی هستند؛ خالی بودن «تا تاریخ» یعنی امروز. فیلترها با دکمهٔ جستجو اعمال می‌شوند.

مستند سازی قرآنی شاخص‌های قدرت دفاعی از دیدگاه شهید رئیسی

مستند سازی قرآنی شاخص‌های قدرت دفاعی از دیدگاه شهید رئیسی

از دیرباز، جوامع انسانی برای حفظ جان، بقاء اجتماع، تثبیت موقعیت مالی، اجتماعی و سیاسی خود، نیاز به قدرت و نیروی دفاعی را احساس نموده و برای آن تدابیری اندیشیده‌اند که براساس مقتضیات زمانی و مکانی ساختارهای متفاوتی داشته‌است.

كاربر محترم نظر شما دريافت شد
ارسال پیام
captcha